اینم یه شعر قشنگ از مهشید جون:
ياران، ياران منشينيد خموش
ايران در سايه دار است منشينيد خموش
زير ساتور تبهكاران است
منشينيد خموش ياران منشينيد خموش
در كشور ما سرب سوزان است پاسخ
در كشور ما سرب سوزان است پاسخ
گر بپرسي از عدالت
هر ره ديگر بود مسدود جز راه رذالت
منشينيد خموش ياران
ايران در سايه دار است منشينيد خموش
گرديد وطن غرقه اندوه و مَهَـن
واي وطن، واي وطن واي
سرخند از اين غصه سفيدان چمن
واي وطن، واي وطن واي
خيزيد رَويد از پي تابوت و كفن
واي وطن، واي وطن واي
اي غرقه در هزار غم بيدوا وطن
اي طعمه گرگ اجل مبتلا وطن
قربانيان تو همه گلگون قبا وطن
عزيز وطن غريب وطن بينوا وطن
بيكس وطن غريب وطن بينوا وطن
مادر ببين عروس وطن بيجهاز شد
مادر ببين دست اجانب دراز شد
هر شقهاش نصيب پلنگ و گراز شد
عزيز وطن غريب وطن بينوا وطن
بيكس وطن غريب وطن بينوا وطن
در هيچكس همت و دين و ثبات نيست
جان كندن است زندگي ما حيات نيست
از هيچ سمت راه گريز و نجات نيست
اي خاك تو جواهر و لعل و طلا وطن
تهرانيان، تهرانيان همه گرفتار مصيبتند
گيلانيان، گيلانيان همه بر زوال و وحشتند
تبريزيان، تبريزيان گرفتار محنتند
از بهر مرد و زن شده محنت سرا وطن
عزيز وطن غريب وطن بينوا وطن
آن عقربي كه بر وطن افتاد حاضر است
آن خائنين ستمگر و جلاد حاضرند
آن مهر و دفتر و اسناد حاضراست
كردند بر تو ناخلفان ظلمها وطن
عزيز وطن غريب وطن بينوا وطن